خیالی فراتر از یک زندگی

جمعه‌نویسی
امروز دوباره عکسشو دیدم.. چشم‌هایش سیاه هستند… که جلوی خورشید قهوه‌ای سوخته میشن، نه زیاد درشت بودند نه زیاد ریز، شاید بر اثر مطالعه زیاد، خسته و ریز شده به نظر میرسیدند. مثل همیشه آرام بود، به چشم هایش که نگاه میکردی انگار به آسمان شبی بی‌ستاره نگاه میکردی، آرامِ آرام، زیبا و دوست‌داشتنی، چشم‌های سیاهش عمیق بودند، وقتی نگاهت میکردند انگار به چیزی فراتر و بیشتر از تو نگاه میکردند، شاید به جایی دوردست، یا شاید به خاطره‌ای دورتر.
همان نگاه آرام و ساکت همیشگی با لبخندی کم‌رنگ بر لب، او از هیچ چیز ذوق زده نمیشد، شاید هم میشد اما قیافه‌اش چیزی را نشان نمیداد.
همان چهره‌ی آرام، انگار به نوشتن تشویقم می‌کرد، به ذوق‌کردن.
دوست‌داشتی همه‌چیز را با شوق و ذوق برایش تعریف کنی، بالا و پایین بپری و بلند بلند بخندی، چیزی توی نگاه شب‌رنگش بود که نگاه دیگری نمی‌توانست داشته باشد، لبخند کم رنگش بیشتر از خنده‌های بلند و پرشوق دیگران برایم جذاب بود، او آرام بود، انگار که جزئی از آسمان یا سرشار از سکوت شب بود.
بعد از یک روز پر جنب‌وجوش دوست‌داشتی کنارش بنشینی، اتفاقات روزت را با آب و تاب برایش تعریف کنی و کنارش چای تازه‌دم را هورت بکشی و در مشکی چشمانش گم شوی، نگاهت که میکرد، حس می‌کردی زیباتر و دوست‌داشتنی‌تر از هر زمان دیگری هستی.
‏در دنیای خیال هرچقدرم که بخواهم می‌توانم کنارش بنشینم و به مشکی چشمانش خیره شوم و برایش حرف بزنم و او با لبخندی کم‌رنگ بر لبانش گوش دهد، در واقعیت اما همدم من صفحه‌ی کیبورد است و کلماتی که پشت‌سر هم چیده میشوند.

قرار ما اولین بارش باران پاییزی

به رسم همیشه لینک دانلود یک آهنگ رو گذاشتم که گوش بدید. به درود

نوشته پیشین
عصر یک روز پاییزی
نوشته بعدی
قاصد دلبر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Fill out this field
Fill out this field
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.

فهرست